|
غربت واژه های رضا بهادر
|
گم شده های زمین
منشورهای کهنه را
در آینه های عهد عتیق نشان می دهند
باد غروب بوی کُندر و اسفند را به خانه می آورد
و ارواح شب زده در بزم خواب های سیاه و سفید من گریه می کنند
حالا به فرض که چند سال گذشته است !
از خواب می پرم
ستاره ی شمالی ام در شرق آسمان مصادره شده
و ابرهای مسافر جنوب جهان را نشانه گرفته اند
از پشت پلک هایم باران می بارد
قاصدک های رنگی جغرافیای تنم را احاطه می کنند
قدیسه ای عاشق در برابر چشمانم خیمه می زند
تا نام ستارگان را به برگ های شعر من تلقین کند
حالا به فرض که چند سال گذشته است !
زلمای من !
این برگ های خشک تا انتهای کوچه ی متروک
راه بهشت را هموار می کنند
این را چراغ به دستان آسمان هم می دانند
که همیشه ی خدا دستانت را به من می دهی و
شرق و غرب جهان را با سایه هامان رج می زنیم
و همین که به خانه برگردیم
زیر آن درخت پیر
که نامش را دست های من و گیسوان تو می دانند
اتراق می کنیم .
خیمه شب بازی
زخم ترانه رو ببین رو تن لخت ساز من!
نشسته جغدی تو گلوم می خونه با آواز من
عروس شهر قصه ها رخت عزا کرده تنش
رحم نداره دیب سیاه به بچه و مرد و زنش
لبای هر چی آدمه تیر دهن دوز زدنه
شبُ با زنجیر سیاش به گردن روز زدنه
خندیدنامون زورکی گریه هامون یواشکی
یه خیمه شب بازیه این نمایش عروسکی
آرتیسته توی گنجه ها یه عمره که خاک می خوره
بدمنه بیرون اومده بند دلا رو می بره
زدیم به سیم بی کسی به لحظه ی دلواپسی
تو هم بیا به شهرمون شاید به جایی برسی!!!
کنیزک
كنيزك قصه چرا چشم تو دنيا رو نديد
ميون اين كوير زرد جنگل رويا رو نديد
حرف نگفته تو چشات يه جوري بيداد مي كنه
انگار هزار ساله دلت بي صدا فرياد مي كنه
سكوت تلخ لبتو بشكن و نعره اي بزن
بگير از اين لعنتيا، حق خودت، سهم يه زن
نگو كه فرقي نداره آخر قصه مردنه
نگو كه تقدير منم جون به ستم سپردنه
نذار كه تيتر اول روزنامه خودسوزي باشه
پاشو شايد قيام تو تير دهن دوزي باشه
تا كي مي خواي قربوني وحشت و انزوا باشي
توي دلت بذر غم و كينه و حسرت بپاشي
هنوز مي شه تازه بشي، مثل ترانه و غزل
تقدير كل آدما قشنگي بود روز ازل...
جنوب شرقی دلم همیشه می لرزید!
چشم های کورم را ودیعه گذاشتم
گفتی: به همه ی برگ ها می سپارمت
شعر های پاییزی ام تمامی برگ ها را شمرده اند
حالا کجای جهان شبیه تو نیست؟
کدام ابر آسمان برای تعمیدت نمی بارد؟
ببین همه ی بوسه های ما طعم لب های خدا را گرفته اند!
می دانم این واژه ها از دنیای تو آمده اند
اصلاً من را چه به برگ ها و بوسه ها
دارم تو می شوم...
شناسنامه ام را باطل کرده اند!
امشب ارواح پاکان را احضار می کنم و
برای عروسی ات جشن می گیرم
در هم حلول می کنیم
دیگر دلم / دلت / دل گرفته نیست
با چشم های تو می بینمش
خدا لای موهایت غنوده است ...
نخست دیر زمانی در او نگریستم.
چندان كه نظر از وي باز گرفتم.
در پيرامون من
همه چيزي
به هيات او درآمده بود.
«احمد شاملو»
قبلاْ ها بعضی وقتا غزل می نوشتم یا بهتره بگم می ساختم.
حالا یکی از همون قدیمی ها رو دوباره خوندم. با این که خیلی وقت پیش ها نوشتم و این اندیشه رو قبول داشتم ولی از دل و جون بهش نرسیده بودم و دنیا و کتاب و دانستن و سیاست و هوچی بازی نمی ذاشتن تا واقعا حسش کنم. توی این چند وقته چیزهای زیادی برام روشن شد. شاید کسی که به سر خودش نیومده درک نکنه ولی من دیدم. حالا با روح و جسم و جون و دل غزل قدیمی رو تایپ کردم تا بذارم تو وبلاگ همه بخونن. من نه ادعای شاعری دارم و نه هیچ وقت غزلسرا بوده ام فقط حکایتی ست که چند سال با من سوخته و ساخته. هی در گوش هایم فریاد می کشید و من خود را به کری می زدم . هی جلوی چشمم سبز می شد و من سرم را بالا نمی گرفتم. حالا می بینمش، احساسش می کنم و می پرستمش...
تقدیم به قافله سالار عشق مولانا دکتر جواد نوربخش
و محمد بهادر(پدرم) که چراغ راهم شد...
سران سودایی
مدار ابرو و چشمت خطوط شیدایی
نشان عشق و یه عالم سران سودایی
چنان که آمده ای با وفا نمی گویی؟
هزار یوسف مصری رود به رسوایی
کجا رسد که زنم دست خود به دامن تو
مثال قامت عشقت بلند بالایی
چه هدیه ای دهمت؟ جان متاع ناچیزی ست
اگر طلب کنی ریزد به پات دریایی
ز نام توست که خورشید پرتو می فکند
به هر ایالت و شهر و مکان و مأوایی
به نوربخشی آیات حق قسم که تویی
دلیل هر شب عشق و ستاره آرایی
***
اگه می خواهید بازم بخونید یک مثنوی ترانه ی عاشقانه توی این لینک پایین دارم
********************************************
زنده ام... شاید روزی برگردم و این وبلاگ رو به روز کنم!
این روزا شعر های قدیمی ام رو بازنویسی کردم
با نشر ثالث قرارداد یک مجموعه شعر رو بستم با عنوان (حالا به فرض که چند سال گذشته است) که تا سال آینده به بازار کتاب عرضه می شه...
خلاصه این که حالم بی نهایت خوبه و امیدوارم حال همه ی دوستان هم خوب خوب باشه
منم و این صنم و عاشقی و باقی عمر
من از او گـر بکشی جـای دگر می نروم
"رومی"
یا حق
چند بار بگویم رویاهایم را گم کرده ام؟
خاطراتم را با خود نیاورده ام!
اصلا چرا این همه غریبه سراغ من را از کوچه می گیرند؟
نمی شناسم
به خدا نمی شناسم
هر کس می خواهد برود، برود
یادم نمی آید چه قدر دویده ام
کسی نمی داند کدام جمعه از بارش بی دلیل باران به این جا پناه آوردم؟
لااقل بگویید این همه برف توی خیابان چه می کند!
این بچه ها از جان من چه می خواهند؟
چرا با گلوله ی برفی عینکم را شکسته اند؟
دیگر نمی بینم
کدامتان گفت:
« لباس هایت برای آدم برفی گشاد شده اند »
نمی بینم
نمی دانم...
فردا دوباره جمعه است
جمعه یعنی همه چیز تطیل
حتی شما دوست عزیز !
رادیو زمانه... بخش سوم وبلاگ های شهرستانی
آرامش یافته در دخمه ای بیرون زمان
این که شب از ساعت چند آغاز می شود؟ با تو
نمی دانم !
شب های من با غربت واژه هایم آغاز می شوند.
هنگامی که افکارم کنار کتابخانه
از درد های زندگی لبریز می شوند
و واژه های غریبم بر صفحه ی تقویم می ریزند
تا روح پریشم را تسلی دهند.
آن وقت بر می گردم سراغ خودم و
به عشقبازی با تو فکر می کنم.
اصلآ برای چه این همه ترس؟
حالا که هیچ مشکلی آسان نمی شود
ترجیح می دهم با خودم حرف بزنم
و برای دلم جهان ناشناخته را تفسیر کنم.
سر انجام هم بحث هایم بی نتیجه می مانند و صبح می شود.
ساعت چه زود می گذرد!
صبح شما به خیر
همسایه های تکراری خانه را ترک می کنند
و شب برای من آغاز می شود.
حالا کتاب هایم را کنار می گذارم
و بعد شب به خیر...
********************************![]()
با عرض پوزش از همه ی دوستای ترانه سرا
من ناپرهیزی کردم و چند ترانه بر ملودی های دوست عزیزم بابک کرجی نوشتم
خب دوستان عزیز لطف کردن و اون قدر خجالت زده ام کردن که به خودم امیدوار شدم
۳ تا از ترانه ها توی همین وبلاگ هست و می تونید بخونید. خودم ترانه زمستون رو خیلی دوست دارم.
از دوستان عزیزم و ترانه سرایان موفق خانم مریم اسدی نازنین و آقای بابک صحرایی گرامی تشکر می کنم که اولین ترانه ی من رو ستودند و راه رو برام هموار کردند.
حالا هم یه ترانه دارم که باز هم برای آهنگسازم بابک عزیز نوشتم
پس شما هم بخونید و بگذرید
ضعف های زیادی داره ، می دونم. امیدوارم نظر خطا پوش شما ندیده بگیره.
خواب و بیدار
راز سفر همین بود، پایان بی قراری
یه عکس خسته در قاب، یه خط یادگاری
رفتن به اوج اوهام، با مرگ خود نشستن
تعارف به یک ضیافت، در خود فرو شکستن
کتاب شعر و سیگار، اندیشه های بیمار
جنگ سکوت و هق هق، تصویر تلخ بر دار
یک اعتماد فاسد، فرجام خوش خیالی
کار همیشه ی من، دیدار خواب و قالی
زخمی تر از ترانه، با خون خود سرودن
رگ های خسته اما، خالی ز حس بودن
چشمان سرد و هرزه، همرنگ نقش دیوار
یک خاطره دو تصویر، در ذهن خواب و بیدار
عجب روزگاری ست!
کلاف گیس های تو این جا چه می کند؟
این جا که هیچ شاعری طناب کم نمی آورد.
باید دوباره بر گردم تمام حوصله ام را مرور کنم
روایت این گیس های بافته پر از گره های تو در تو و
رنگ های باران شسته است.
خواهش می کنم
فقط چند دقیقه سکوت می خواهم.
اوراد تکراری شما هیچ پرده ای را کنار نمی زند
دارم گره های روایت را کشف می کنم
گیسوان سیاه تو رابطه ی عجیبی با مکاشفه ی نیمه شب دارند.
ببین بوی موهایت چه قدر پروانه به این جا کشانده است!
شاید همین لحظه دست نیاز من
آخرین گره را از سلسله ی موی تو باز کند و
طرح روسری ات پر از عشق بازی پروانه ها شود.
گوش هایم را تیز می کنم
این بار صدا حرف و حدیث تازه ای دارد .
باور کنید :
هر اتفاق ساده ای می تواند
از لا به لای همین باران و بام ها
بر سنگ فرش خیس کوچه نازل شود.
یا گمشده ی بی زمان و مکانِ کسی
در جسم لحظه ها حلول کند .
این جا ؟!
نه
کمی آن طرف تر
درست همان جایی که بالاخره
روئینه تن شعر هایم زمین نشست .
اسم عجیبی دارد !
زلال تر از اسامی پرنده و ماه...
می گوید به خواب دیده است
من نام روح اش را فریاد زده ام .
حالا آمده است روی سطر های خالی ام
و هی بهانه ی شعر و چراغ و آینه می گیرد .
بعد هم به جای من می نویسد: آب،
می نویسد: برگ،
می نویسد: سبز، رنگ قدیمی انسان .
از بین سطرها
زل می زنم به چشم سوم اش!
دارد به فکر های من نگاه می کند و
برگ ها را به آب می دهد .
در چشم هم سبز می شویم
حالا صدا
رقص
شعر
باران و زندگی
بر در می کوبند .
کمی شعر برایم بخوان
یا بزن زیر آواز شوشتری و برقصان مرا
اصلاً بیا و از روح خسته ام کامی عمیق بگیر
ادامه ی جهان تکرار همین حکایت است:
« تیترهای جنجالی و تکذیب شایعات »
دریغا روزهای کودکی
چهره هامان نشانی نزدیک خدا و
لباس هامان بوی قلیان مادر بزرگ را می دادند
خاک زمین زیاد تر از احساس آدمی ست
حرفی بزن
بگذار خاطرات کهنه ام خود را به خواب زنند
گیرم همه ی مرده گان زمین برگردند
فکر کن چه می شود!
آسان ترین راه زندگی حلال کردن گوشت مردم است
نه ، بی خیال روز های رفته
گفتی نشانی خدا لای کدام شعر تازه است؟
هر چه تو می گویی
حالا بیا و کمی شعر برایم بخوان.
برای نسیمی که روح کویر را سبز می کند...
آغاز می شوم از نو
این بار سرنوشت کویر است
که بادهای موسمی را در پشت پای من خاک می کند و
از دامنه های تفتان
نســیم بی دریغ اش را به آغوش من می فرستد
کاش این همه ساعت و سال رفته را
قبل از نشستن در خاطره
نیاز می کردم به ناز آن لهجه
که هزار منظومه ی عاشقانه هم از پس سلامش بر نمی آیند
آینه دار ماه
تنها قافله های واژه می دانند
صدها شتر به زیر یک هجای تو محکوم خم شدن اند
هی ی ی اتفاق نو
جهان پر از اسکناس چرک و رویای عدالت است
روح جهان تویی
بیرون شو از زمان
مگذار تا زنان قبیله ی تو
همان برده گی دیروز را
با فاصله ی یک واژه
در ساحت مدرن زندگی تکرار کنند .
حالا که خواب چشمه و سنجاقک از پرسه های شبانه گذشته است
بی خود چرا این همه خیابان خیس و
باران بی دلیل را دنبال کنم
دست آخر هم حاشیه ی پرچین را بشکافم و
همخوابه ی مترسکی بی قلب و بی ستاره شوم
دیروز که از شفاعت درختان انگور برمی گشتم
به درک آینه از امتداد جاده مشکوک شدم و
ایمان آوردم که پایان هر بزرگراه
بن بست اضطراب و غم غربت نشسته است
پس بی خیال هر چه که پیش روست
تصمیم گرفته ام رسوا شدن به چشم شما را
سرمشق این دل و سودای این پیاله کنم
شما هم مشغول کار خود بمانید و یک به یک
آویزان سنگ های ترازو شوید تا قرار از کف این صفحه بگیرید
بعد هم هی به نفع خودتان سنگینی کنید
برای من حکایت شما
چیزی به جز تصویر زجر کشیدن و
لحظه های مضحک زنده بودنتان نبوده است
وگرنه شاید
شبی به کوچه می زدم و
لذت این قمار را با شما قسمت می کردم.
فراموش کن
از همان اوایل بهار
دست تو را خوانده بودم
وقتی که واژه باز کلاش کودکی انجیر را می دزدید
با عینک ته استکانی ات
زل می زدی به آن تن خمیده
که از مقابل آینه می گذشت
و بی هیچ ردی از سایه سار صبح
آن سایه ی تنها را رها می کردی و
به لبخندی که از آینه می رسید دل خوش می شدی
هرگز به یاد می آوری
در رخوت این لحظه های پوچ
تنها تسلای نسیم و نوازش باران بود
که برای لحظه ای ما را
تا ازدحام کوچه ی خوشبخت می برد و باز
بی ردی از حوالی صبح
به امتداد آینه بر می گشتیم
طاقت نیاوردی
من که هنوز هم به کرامات آینه دل خوش هستم و
همراه شب نشینان سرخ
در انتظار دستان بامداد نشسته ام .
دیشب به قصد شعری تازه
ماه را به این سوی پنجره دعوت کردم و
با هم روی کاناپه نشستیم
تا دعای روئیدن واژه را
در گوش شاعران یائسه تلقین کنیم.
اما هنوز نماز پیچک به سقف نرسیده بود
که چهره هایی از پنجره آمدند و
در آینه های اتاق اتراق کردند.
از جا بلند شدم و در قاب پنجره ایستادم
خیابان را که نگاه کردم
نه دلالان بازار واژه را دیدم
نه موذن صلاة شرب
به کاناپه برگشتم
ماه هم پشت تابلوی آسمان مخفی شده بود.
امتداد همین چراغ ها را بگیر و بیا
خیابان هفتم از تو و
شب از ستاره که بگذرد
ساعت بزرگ شهر نفس اش را حبس می کند
تا بیدارباش اشیاء را آواز دهد
و تو
یک چراغ مانده به صبح
راهت را کج می کنی و
می زنی به راه قبرستانی که از آن سوی شهر می گذرد
حال غریبی دارند مردگان
فردا که جماعت کاسب سودای زبان در سر می پزند
ارواح سرگردان پاکت سیگارت را خالی می کنند و
بی صدا می زنند زیر آواز
آن جا
ساعت بزرگ شهر هم
از نفس می افتد.
چاقوی نارفیقی ها شاهرگ عشقو می زنه
دوباره بوی خون میاد فصل گلوله خوردنه
طنین لحظه های شهر صدای فریاد منه
ببین کف پیاده رو جنگ نبود و بودنه
بزن که سرب اون نگات قاتل این ترانه شد
ترکش قصه های تو خونی این زمانه شد
نذار خراب تو بشم تو فصل نارفیقی ها
این دل کهنه رو نبر تو عالم اقاقی ها
اگه دلم پر بکشه خدا رو بنده ات می کنم
شیرم نکن یه وقت دیدی روح ترانه ات می کنم
بزن که زخمی ی تنم یه عمره دارم می شکنم
بزن برو ساده تر از خیال تو دل می کنم
تکه تکه
هر نگاه را تا چشمان من پل زد
بی آن که برای راه شیری اش نردبانی بیاورد
بالا که رسیدم
حرف و حدیث زیاد تر از همیشه بود
مثلا نگاه کرد و گفت:
* صبحت به خیر
آرزوهایت را آورده ام
جای تو این جا نمی شود.
آخر سال که دل های کهنه را عوض می کنند
کنار خیابان پهن ات می کنم.
بزرگ تر از این حرف هایی
حتم داشته باش به قیمت خوبی فروش می روی *
بعد
بی آن که دوباره آوازی بخواند
دستمال مچاله اش را
به گوشه ی چشمم کشید و رفت...
ملاحظه کنید!
چه احوال خوشی دارد
این دایه ی عجول مهتاب و
خلوت خواب.
لطفاً ساکت باشید
حضرت ماه قصد جسارت به لیوان کسی را ندارد
فقط خوشه های انگور را می نگرد
که از سخت جانی شما سرکه شدند.
می پرسد:
آیا کسی شباهت این کلاف های دریایی و
موهای مادربزرگ را می داند؟
شما جواب دهید
یا لااقل نردبانی از خانه بیاورید
امشب هم که نشئه ی عطر علف شدید
این شب بو ها همیشه تشنه ی بوئیدن اند
کمی درنگ کنید و
به این همه جسارت شب زنده دار صبور بنگرید
به این که مهمان نا امید و افسرده ی آسمان
فردا در لابه لای فنجان های صبحانه
برای همیشه پنهان می شود.
آخر همین کوچه
این تابستان هم تمام می شود و
رخت های روی بند
نمناک عطر تو می مانند
انگار پنج شنبه ی آخر پارسال بود
که پرنده ای تنها
باران را به فال نیک گرفت و
از نقطه ی دید مردم کوچه محو شد
اما
هنوز هم هیچ کدام از رهگذران نمی دانند
چند پیراهن مانده تا خنکای آغوش بامداد
من فانوس کهنه را نفت می کنم و
در انتهای کوچه
میان شیطنت دو پروانه به انتظار می نشینم.